حق را ندزدیم!۱۰ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۷ ق.ظ
یاد خدا آرام بخش دلهاست
پروردگارا ، بىگمان تو آنچه را که پنهان مىداریم و آنچه را که آشکار مىسازیم مىدانى و چیزى در زمین و در آسمان بر خدا پوشیده نمىماند (ابراهیم /۳۸)
***
چند وقت پیش کتاب «بادبادک باز» را خواندم. کتابی ساده و روان از «خالد حسینی» در مورد سرزمین افغانستان. همراه با احساسات انسانی با نمودی از عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری… که جذابیت آن را بیشتر کرده است. واقعاً ارزش خواندش را دارد.
اغلب خوانندگان با چند جمله از کتاب که گویی همه حرف نویسنده را در همان میتوانی بیابی بیشتر به فکر فرو میروند.
” اگر مردی را بکشی یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. “
و در جایی دیگر:
” - … ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است. “
و من حالا به این جمله کتاب بیشتر فکر میکنم:
” - هنوز هم راهی برای بازگشت هست ! ”
بازگشتی که گویی ادای دینی است به زندگی! و فرصتی برای جبران اشتباهات گذشته.
* دومین کتاب خالد حسینی به نام «هزاران خورشید تابان» رو دارم میخونم.
***
کافیست کمی فکر کنی، کمی به عقب برگردی تا این همه لطف خداوند را نسبت به خودت ببینی و با همه وجود احساس کنی. تو تنها نیستی! با توکل به خدا، امید به آینده، تلاش و پشتکار، و همه تجربههایی که تا حالا داشتهای میتوانی مسیر درست را انتخاب کنی. فراموش نکن همه کسانی که در طول زندگی تو را همراهی کردند چه آنها که در لبخندهایت شریک بودند و چه آنها که دلت را شکستند همه را دعا کنی. و یادت نرود مدیون همه رنجهایی هستی که تو را نیرومند ساخته است. خدای مهربان را سپاس گذار و قدردان عشق باش.
۷ نظر
دستهبندی نشده
چهل صبح برای عهدی دیگر۷ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۲۲ ق.ظ
یاد خدا آرام بخش دلهاست
* امشب یه چیزهایی خیلی اذیتم میکنه….
چیزی نوشتم به رسم نوشتن ، و پاک شد به رسم پاک شدن !!!
شاید اون شب یادم رفت این رو آرزو کنم ولی الان از صمیم قلبم آرزو میکنم دوباره اون صداقت و اعتماد برگرده! دوباه لبخندها و دوستیها معنی واقعی پیدا کنه و من هم شاهدی باشم بر این شادمانی.
* منو ببخش! نشد که بگم! که امیدوارم اشتباه نکرده باشم. اما نگفته تو هم منو ببخش. به خاطر چیزی که …! چیزی که ممکنه هیچ وقت به زبون نیاد. اما … منو ببخش!
* به رسم سالانه وبلاگ دوباره تقویمم رو به یه ۴۰ روز در کنار شمارش روزهایش تقسیم کردم.
چهل روزی که همیشه انتهاش برام یادآور حس خوب امید و انتظار بوده.
برای این روزهایی که نمیدونم دردم رو کجا فریاد بزنم، آرامش سحرگاهی بهانه خوبیه به همراه تجدید عهد… برای داشتن خلوت انسی دیگر با خدا…
از صبح دو شنبه ۸ تیرماه تا ۱۶ مرداد ماه که نیمه شعبان هست ۴۰ روز فرصت است.
اوایل ماه رجب برای من عطر نیمه شعبان رو به همراه داره. و این چهل صبح و خواندن دعای عهد، فرصتی دیگر برای تجدید عهدی با مولا…
* هدیه شب آرزوها دیوان حافظی بود که برایم گفت:
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم / که حرامست می آنجا که نه یارست ندیم
* فردا آخرین امتحانم رو میدهم. چقدر برنامه دارم برای بعد از این همه دغدغههایی که میدونم تمامی نداره!
* دل دخترک تنگ شده بود برای چیزهای ساده و زلالی که مثل کودکی ِ از یاد رفتهاش بودند. مثل صداقت پروانه و نگاه معصومانه گل. مثل نجوای قاصدک برای بلبل. مثل صدای دریا در ساحل… و این چیزهای ساده کم نبودند. آنقدر زیادند که همه دنیا را سادگی پر کرده است. سادگی که دیگر به چشم نمی آمد! و ساده فراموش شد!!! کاش یادش نرود.
۴ نظر
دستهبندی نشده
خیلی دور … خیلی نزدیک۱ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۳ ب.ظ
یاد خدا آرام بخش دلهاست
سلام
حالا که میخوام باز شروع کنم به نوشتن، میبینم چقدر نوشتن برایم سخت شده است. مدتی است ننوشتم. مشغول امتحانات هستم و فرصت کمتری برای نوشتن دارم. دستانم همراهی نمیکند که آنچه را در دلم سنگینی میکند بنویسم… دلتنگ و آزرده خاطر…
انگار در حال کما باشم. بین مرگ و زندگی، بین مرز بیداری و خواب، بین خیال و واقعیت!
واقعیتی تلخ !
اتفاقاتی که این روزها ناباورانه باور میشوند و حادثههایی که لحظات سخت و جانفرسایی به همراه دارند.
اما … همچنان امید است که در ذره ذره وجودم جریان دارد و من در زیر پوست تفکراتم احساسش میکنم. کاش دست نوازشگری مرا از این خواب بیدار کند. رنج بیداری را به این خواب ترجیح میدهم که هر چه بیشتر بگذرد، این خواب دارد به کابوس تبدیل میشود.
***
* آدمها با ترس به دنیا میآیند! با ترس بزرگ میشوند! با ترس زندگی میکنند و با ترس میمیرند! ترس همیشگی من، ترس نداشتن است یا شاید ترس از دست دادن! شاید فراگیرترین ترس موجود در آدمها! آدمها حریصند در همه چیز! ثروت، قدرت و عشق! از نداشتن ثروت میترسند و هراس از دست دادنش برایشان کشندهتر از ترس نداشتنتش است!
قدرت را میپرستند و هراس نداشتنش کابوسی ناتمام برایشان!
من اما همیشه از نداشتن عشق میترسم. زندگانی بی عشق تنها زندهمانیست! قدیمترها نوشته بودم وقتی چیزی را در آغوش میکشی ترس از دست دادنش بدجور آزارت میدهد. ترس بعضیها ترس مرا بیشتر کرده! میبینید ما چقدر به هم شبیهیم؟؟؟ همه ترسوهای بزرگی هستیم. فقط جنس ترسمان متفاوت است. ترس نداشتن قدرت بعضیها، ترس از دست دادن عشق ما را دو صد چندان کرده است و این بزرگترین گناه آدمی ست!!! عشق را پس بدهید لطفاً!
.
* “- سحابی اسکیمو خیلی دیدن داره، قشنگترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم!
.
- قبرستون؟؟!
.
- آره، سحابی هم محل تولد، هم محل مرگ ستارههاست، همهشون برمیگردن به همونجایی که متولد شدند!
.
- مُو نمیدونستُم ستارهها هم میمیرن!
.
- همهشون میمیرن. خیلی از ستارههایی که ما الان میبینیم شاید میلیونها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم، هنوز داریم اونا رو میبینیم.
.
- یعنی اینقدر دورن؟؟!!
.
- خیلی دور…..خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن. اما اگه با کهکشانای دیگه مقایسه کنیم تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکند و ما خبر نداریم *”
میگویم مواظب باش عاشق ستاره مرده نشوی! همین!
* دیالوگی از فیلم خیلی دور، خیلی نزدیک
View the rest of this entry…
۱۰ نظر
دستهبندی نشده